۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

ساعت حدود نه و‌نیم شب پنجشنبه‌ای و هوا هنوز روشنه. بعد از حدود دو هفته هوای دلپذیر و افتابی، ده روزی میشه که دوباره هوا سرد، ابری، دلگیر و بارونیه. از اون هوایی که آدم رو دلسرد و ناامید می‌کنه.
پسرک دیروز ۱۳۰ روزه شد. این روزها به وضوح بزرگ شدنش رو می‌بینم، حرکاتش و واکنش‌هاش تغییر کرده. ما دو‌تا رو خیلی خوب می‌شناسه. در مواجهه با افراد غریبه خجالت زده نمیشه، از بودن در جمع و بیرون از فضای خونه استقبال می‌کنه.
روزها بیشتر از قبل می‌خوابه، خودش دوست داره به حالت در و‌ روی شکم بخوابه.
درد دندون ها کلافه اش کرده ولی خبری از دندون نیست.

۱۳۹۸ فروردین ۲۳, جمعه

این روزهای ظاهراً بهاری

همزمان که افتاب پهن شده وسط آسمون دمای هوا در حد چهار پنج درجه‌اس. تقریبا تمام درخت‌های شهر شکوفه کردند؛ سفید و صورتی.
هم بهار آمده و هم زمستان هنوز نرفته؛ گه‌گیجه‌ی اقلیمی.
بچه به طرز شگفت‌انگیز و سریعی در حال بزرگ شدن است. خیلی زودتر از آنچه فکر کنم وارد فاز در آوردن دندان شده. گاهی دیوانه‌وار قربان صدقه اش میروم و می‌بوسمش و گاهی از شدت خستگی و ناتوانی در برابر انرژی بی‌پایانش دل می‌خواهد کله‌ام را به دیوار بکوبم یا بروم برای ساعتی در کوچه بشینم، هوای خنکی به کله‌ام بخورد و زندگی را فراموش کنم.
خلاصه اینکه همه چیز_خوب،بد،سخت، آسان به سرعت می‌گذرد.
دلم خیلی زیاد برای خانواده‌ام و شیرازم تنگ شده، کاش هر چه زودتر ببینمشان.

۱۳۹۷ اسفند ۵, یکشنبه

۳۶ سالگی

یک زمانی فکر می‌کردم سی سالگی خیلی سن خاصبه و اون موقع باید آدم به همه چی رسیده باشه، شغل خوب، زندگی خوب و ثبات در زندگی.
ولی من در ۲۹ سالگی همه چیزهایی رو که دوست داشتم و با تلاش به دست آوردم از دست دادم. و سی سالگی با اندوه و غصه، سرخوردگی و نا امیدی شروع شد. تا چند سال بعد هم همه چیز زندگیم در حالت تعلیق بود و اله.
حالا در ۳۶ سالگی پسر دو‌ماه‌ای دارم که استرس و مسوولیت بزرگ کردن و‌تربیتش همیشه با من خواهد بود. از خانواده‌ام دورم و نمی‌تونم محیط جدید رو قبول کنم و مدام در فکر برگشتم. هر بار به پدر و مادرم و‌تنهاییشون فکر می‌کنم پر از حس عذاب وجدان و غم میشم و همین باعث میشه هیچ وقت از ته دل خوشحال و شاد نباشم.
زندگی خیلی پیچیده، غیرقابل پیش‌بینی و سرتق‌ه.

۱۳۹۷ بهمن ۲۴, چهارشنبه

زندگی با دور تند

ساعت چهار و چهل دقیقه چهارشنبه است. دیروز فقط تونستم هول هولی به صبحونه بخورم و چند لقمه ناهار. بقیه روز رو بچه مثل کوالا بهم چسبیده بود و جدا نمی‌شد. وقتی هم خوابش می‌برد و‌می‌ذاشتمش سرجاش سریع بیدار می‌شد. حتی یه دستشویی هم با ساعت‌ها تاخیر رفتم. مدت‌های حموم نرفتم و یادم اومده چن روزی هست که حتی صبح‌ها صورتم رو هم نشستم! تنهایی بچه بزرگ کردن خیلی سخته، رسما همه چی تعطیله از جمله خود آدم.
دو روز قبل که قرار بود ماما بیاد خونه بهم فرصت داد ظرف‌ها رو بشورم البته همونم چن ساعت طول کشید یعنی دو‌تا قاشق رو می‌شستم یهو‌صدای گریه می‌رفت بالا تا آرومش کنم و‌برسم به بقیه ظرف‌ها کلی زمان می‌برد. از صدای جاروبرقی هم خوشش میاد در نتیجه با خیال راحت جارو‌ زدم ولی به جالش دیروز حسابی بر هر مراد سوار بود و اجازه هیچ کاری رو بهم نداد.

۱۳۹۷ بهمن ۱۳, شنبه

کلیشه‌های لعنتی

از این کلیشه‌های رایج در مورد زن بودن و مادر بودن متنفرم. اینکه چون مادری فقط باید فکر بچه‌ات باشی و نیازهای اون رو بر طرف کنی. اینکه نباید دنبال کتاب خواندن خودت یا فیلم دیدنت باشی. اینکه باید خودت و‌ زندگی‌ت فدای بچه‌ات بشه و الخ...
به جای روحیه دادن و همدلی در روزهای سختی که دیر یا زود می‌گذرن مدام تاکید به نقش فداکارانه و ایثارگرانه مادری می‌کنن.
خسته، کوفته و بی‌خوابی و شاید چن دقیقه تنها بودن یا چند دقیقه قدم زدن تو هوای آزاد حالت رو بهتر کنه ولی مدام از هر ور پیام به سمتتت حواله میشه که حواست به بچه‌ات باشه، شماها تحملتون کمه، شماها فلانید، بچه‌داری همینه و الخ...
احساس می‌کنم به شدت دلم گرفته.نیاز به چن ساعت خلوت و استراحت دارم که می‌دونم ممکن نیست با شرایطی که دارم.
از اینکه کسی بخواد کوچکترین نصیحت رو بهم بکنه متنفرم چون هیچکس در شرایط من نیست.
حتی نمی‌تونم با کسی درد و دل کنم و از خستگی هام بگم، از اینکه چقد خستگی روحی و جسمی در من ته‌نشین شده. اینکه چقد نیاز به استراحت دارم. تا حرفی بزنم سریع متهم میشم به ناز نازی بودن و صبور نبودن، ناشکری و الخ.


۱۳۹۷ بهمن ۹, سه‌شنبه

باورکردنی نیست ولی ما یک ماه سخت و‌پرتلاطم رو به سرانجام رسوندیم.‌من که هیچی مطلقا هیچی از بچه‌داری بلد نبودم، تمیز کردن و‌پوشک بچه، آروغ گیری، شیر دادن و آلخ رو به کمک ماماها و‌پرستارها یاد گرفتم ولی سخت تمرین و‌پراسترس ترین‌کار شیردادن و آروغ گیریه. اونجایی که یهو شیر می‌ره تو‌ حلق بچه و با سریع بلندش کنی و‌بزنی پشتش. روزهای اول انقد استرس داشتم که همزمان خودم و بچه می‌ترسیدیم و‌بچه تا چند دقیقه ساکت می‌شنوند و طلب شیر نمی‌کرد. حالا اما خونسردی خودم رو حفظ میکنم و فقط سرعت عملم رو بالا بردم. خلاصه که روزگار دهن سرویسی ادامه داره ولی لبخندهایی بی‌هوایی که تحویلت می‌ده دنیای آدم رو از نو میسازه.

۱۳۹۷ دی ۲۶, چهارشنبه

حساب شب و روزهای نخوابیده از دستم در رفته. در حالی که باید به بچه شیر بدم در طول روز حتی فرصت این رو ندارم که یه وعده غذای کامل رو با آرامش بخورم. هیچی سر جاش نیست، خونه به شدت بهم ریخته است، کلی کیسه دارو اینور و اون ور افتاده. دکتر برام دستبند طبی نوشته ولی اون رو هم نمی‌تونم زیاد استفاده کنم. بچه به مراقبت لحظه‌ای نیاز داره و دست تنها واقعا سخته، خیلی سخت. به خودم می‌گم شاید اگه یک ماه اول رو دوام بیاریم بعدتر راحت‌تر پیش بریم ولی واقعا نمی‌دونم. هر کسی یه چیزی می‌گه، همه می‌خوان کمک کنن ولی واقعا دیگه نظراتشان می‌ره رو اعصاب. به اندازه کافی دهنمون سرویس هست اینکه هر کی هم یه تزی میده فقط اعصابمون رو خرد تر میکنه.

۱۳۹۷ دی ۱۴, جمعه

به امید یه جواب خوب

دو روز قبل باید مرخص می‌شدیم و سه نفره برمی گشتیم خونه ولی با آزمایش خون مشخص شده که پسرم دچار عفونت خونی شده و تا اطلاع بعدی باید آنتی‌بیوتیک بهش تزریق بشه. خبر رو‌رپو‌ رست که انگلیسی بلد بود بهم داد، عکس‌العمل من؟ شوک و گریه.
هنوز هم هر بار به چهره مظلوم پسرم، دست‌های سوزنی شده، سیاهی و‌کبودی دست‌ها و پانسمان روی پایش نگاه می‌کنم بغض و‌اشک توانم را می‌برد.
این دو روز صبح و عصر آنتی‌بیوتیک گرفته و فردا روز آزمایش خواهد بود. امیدوارم جواب آزمایش خوب باشد و هر چه زودتر از این‌حا مرخص شویم.

۱۳۹۷ دی ۱۳, پنجشنبه

متولد ۲۹ دسامبر

پسر عزیزم، شنبه ۲۹ دسامبر بعد از ساعت‌ها درد و نهایتا تصمیم دکتر برای سزارین ساعت ۱۵:۴۴ دقیقه به دنیا آمد.
ساعت ۱۵:۲۹ دقیقه رو با چشم‌های خودم دیدم وقتی بی‌حسی کامل شده بود و ربع ساعت بعد صدای گریه‌های پسرم را شنیدم. لحظه‌ی باشکوهی که فقط گریه می‌کردم و عشق جاری بود.
طبق گفته پزشک خودم باید امروز می‌رفتیم برای زایمان ولی حالا چهار روز است که نوزادام را در کنار خودم دارم هر چند شادی ما حالا با استرس فراوان و نگرانی گره خورده. به ما گفته‌اند که نوزاد دچار عفونت خونی شده و باید تا پنج روز آنتی‌بیوتیک تزریق شود.پنج روزی که هر لحظه اش عمری بر ما می‌گذرد.