۱۳۹۷ آذر ۱۵, پنجشنبه

دیروز ساعت هفت و ربع وقت دکتر داشتم. گرچه یه نفر بدون توجه به حضور ما سرش رو انداخت و رفت تو ولی خب ربع ساعت بیشتر کترس طول نکشید و فقط عیناً دیدم که بشر بیشعور همه‌جا می‌تونه باشه. دکترم انقد مهربون، همدل و صبور هست که بعد از خارج شدن از اتاقش استرس و نگرانی ده روز گذشته رو به کل از رو دوشم برداشت. آزمایش رو که دید یه خط کشید روش و گفت اصلا مشکلی نداره و عدد درست برای تو اینه. رو مونیتور دید که همه چیز بچه خوبه و گفت دفعه بعد دو ژانویه تو‌اتاق های بخش زایمان می‌بینمت.
تقریبا ده روز جهنمی رو گذروندیم و فهمیدم چقدر احساس مسوولیت سخته. اینکه هر چیزی کم و زیاد بشه تو خودت رو مسوول می‌دونی و فک می‌کنی کم کاری کردی و بعد تازه عذاب وجدان شروع میشه. این آغاز ماجراست. خدا رو هزار بار شکر

۱۳۹۷ آذر ۱۲, دوشنبه

روزهای انتظار

هفته‌ی سنگین و سختی بود که گذشت. خبر مرگ غیرمنتظره و تاسف‌بار ع حال همه‌ی ما را اساسی بهم ریخت. به خاک که سپرده شده آرام‌تر شدیم. البته که من در هیچ مراسمی نبودم و حتی به مادرش تسلیت نگفتم، فعلن از توانم خارج است. هر روز گریه کردم و حالم را بد و بدتر کردم. عصر پنجشنبه جواب آزمایش رسید و مقدار پروتیین ادرار زیاد بود. همین حالمان را بدتر هم کرد با یک سرچ کوچک انقد استرس و نگرانی حواله روح و‌ روانمان شد که با هر تلنگری فقط  گریه می‌کردم. تا رسیدیم بیمارستان و‌نوار قلب گرفته شد رسما به فنا پیوستم. خیلی ظریف و شکننده شدم و این اصلا خوب نیست. بخوام اینجور پیش برم نمی‌تونم چیزی رو‌مدیریت کنم. شنبه هم نوار قلب دوم را گرفتن و سه‌شنبه هم باید برویم. وقتی دراز می‌کشم رو تخت انقد آروم می‌شم که نگو. من که همیشه از بیمارستان فراری بودم حالا با دراز کشیدن رو‌تخت و اطمینان از اینکه همه چیز تحت کنترل هست به آرامش می‌رسم. خدا کنه روزهای باقی مونده به سلامتی به پایان برسه.

۱۳۹۷ آذر ۸, پنجشنبه

ناگهان بانگی برآمد

دیروز نزدیک غروب از شدت کمر درد چپیدم زیر پتوی زرشکی‌رنگ و حسابی گرم و‌نرم، از شدت خستگی خوابم برد. یادم هست با استرس این دست و آن دست می‌شدم و‌با وجود درد دواب رفتم. بیدار شدم حوالی شش و‌نیم. تلفن او‌ زنگ زد و صدایش که با بلندی می‌پرسید کی؟ کی؟ و آن طرف که می‌گفت بلی فلانی مرده...

۱۳۹۷ آذر ۲, جمعه

ای کاش ها...

ساعت سه و ربع صبح جمعه‌ای. از دو‌ و‌و‌ ن بیدارم، چرا؟ بچه تکون خورد و دیگه نتونستم به خوابم هفت‌الهشتی که می‌دیدم ادامه بدم. ذهنم؟ درگیر و آشفته‌ی رفتا یه آدمیه که به نظرش داره محبت و لطف می‌کنه ولی انبوهی از حسهای منفی از جمله تحقیر و بدبختی رو روونه‌ی ما می‌کنه. دستت درد نکنه لطف می‌کنی مثلا فلان وسیله رو‌رکادو‌ می‌دی و ما هم هی تو تعارف و‌اینا کلی تشکر می‌کنیم و ازت می‌گیریم ولی کاش بفهمی ما خودمون به اندازه کافی به فکر هستیم و الخ...
کاش بفهمی وقتی می‌گم کمر درد دارم یعنی نمی‌خوام دو ساعت بالاجبار بشینم تو‌تخونه‌ات و به چرت و پرت‌هاتون گوش بدم. خودمم از وضع ایران با خبرم نمی‌خوام از اخبار تخمی فلان کانال تخمی تلگرام مطلع بشم و الخ...
خودم انقد به فکر هستم که تو این سرما حداقل تو‌ خونه مدام در رفت و آمد باشم و یه جا نیفتم، هر روز غذا بپزم و ظرف‌ها رو بشورم و بعد تو فک کنی من دست به سیاه و سفید نمی‌زنم و الخ...
کاش بدونید چهل سال دوری از ایران هیچی از رفتارهای خاله‌زنکی‌تون کم نکرده، حتی همین رفتارها محبت هاتون رو هم کمرنگ می‌کنه.

۱۳۹۷ آذر ۱, پنجشنبه

شب نوشت

ساعت ۱۰ شبه، خیلی دلم می‌خواد بخوابم چون هم خسته ام و هم سرم درد می‌کنه ولی کوچولو‌ دلش می‌خواد شیطنت کنه و به هیچ صراطی هم مستقیم نیس.
دیشب حوالی ساعت ۷ هر جور که بود از پله‌ها رفتم پایین و ۲۰ دقیقه‌ای راه رفتم. بارون زده بود و دمای هوا نسبتا خوب بود. شب هم تا سرم رو‌گذاشتم رو بالشت خیلی راحت خوابیدم تا سه. امروز پیاده‌روی نرفتم ولی لباس های بچه رو شستیم و پهن کردیم تا بعد بذاریم تو سامش. خسته‌ام، خیلی ولی بچه نمی‌ذاره بخوابم.
ظهر داشتم اخبار رو‌رمی‌دیدم و اینکه انفجار و خونریزی در افغانستان به یه عادت تبدیل شده، چقد دردناک و‌ ترسناک:((

۱۳۹۷ آبان ۲۹, سه‌شنبه

سرمای استخوان سوز

ساعت چهار و‌ربع صبحه و بیرون حسابی هوا سرده. چایی دم کردم و نشستم کنار بخاری. از دیروز عصر یه گوشه از کمرم به شدت درد می‌کرد و نذاشت تا همین الان بخوابم. البته برای دقایقی بیهوش شدم و خواب هم دیدم، اونم خواب معلم کلاس سوم دبستان که دوست مامانم بود و سال‌ها قبل در تصادفی در جاده مشهد درگذشت. بعد که بیدار شدم باورم نمی‌شد خوابم برده و حتی چطور. خلاصه که درد هنوز هست و اون چند دقیقه خواب معجزه بوده.بچه بزرگتر شده و کارایی می‌کنه که باورش برام سخته، شیطون و بازیگوش.

۱۳۹۷ آبان ۲۵, جمعه

کجایی ای آفتاب؟

در حالی که قرار بوده این چند روز آفتابی باشه ولی حسابی ابری و هوا برفیه.‌کلن همه چی بهم ریخته از جمله آب و هوا.
دیروز خبر تجاوز رو خوندم و کمی بعد خیلی اشتباهی عکس رو دیدم. چرا؟ اعصابم خرد و خاکشیر شد و توییتر رو بستم تا بعد. دعوا سر انتشار عکس بود و مثل همیشه چن ساعت این دعواها ادامه داره و بعد موضوع بعدی شروع میشه.
کمربند طبی گرفتم ولی هر بار می‌بندم بچه فعالیتش شروع میشه و وقتی بازش می‌کنم آروم میشه هر چند کمربند رو سفت و محکم هم نمی‌بندم. ترجیح می‌دهم شرایط بچه خوب و راحت باشه تا خودم کمتر درد بکشم.
طوبی و معنای شب رو بالاخره رو‌کتابخوان می‌خونم. زندگی طوبی و سرسختی‌هاش انقد کشش داره که سختی نگاه کردن به صفحه کتابخوان رو تحمل کنم.
امروز ساعت چهار تا پنج صبح خواندنش و تا چند روز دیگه تمومش می‌کنم.
تصمیم داشتم این چند روز لباس های بچه رو بشورم و از آفتاب برا خشک‌کردنش استفاده کنم که زهی خیال باطل.