۱۴۰۴ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

فاک‌فنا

 نه روز ده روز نمی‌دانم چند روز از این کثافت و نکبت گذشته.‌از شنبه صبح ۲۸ فوریه تا امروز صبح که می‌شود ۱۰ مارچ با مامان حرف نزدم. کاش فقط حرف نزدن بود ولی دلم قرص و محکم بود که همه‌چیز آنجا درست است، امن و در آرامش و مردم مهیای رسیدن سال نو. خب زهی خیال باطل. همه‌چیز یا به فاک‌فنا رفته یا در حال به فنا رفتن ایت. مثل من مثل خیلی‌های دیگر.

۱۴۰۴ اسفند ۵, سه‌شنبه

مخ شدن

 می‌پرسه تولدته چه حسی داری؟ مکث می‌کنم و بعد می‌گم نمی‌دونم. می‌گه من می‌دونم، داری پیر می‌شی و بعد می‌میری. اشک تو چشم‌هام جمع می‌شه. خودش هم داره گریه می‌کنه و می‌گه من نمی‌خوام مخ بشم...هی بچه‌م. بچه‌ی عزیزم. منم دوست ندارم مخ بشم...

۱۴۰۴ اسفند ۴, دوشنبه

۴۳ سالگی

 فردا تولدمه، امروز بابام گفت ببخشید ما کاری برات از دستمون بر نمی‌آد...تمام روز اشکی بودم. یه لحظه‌هایی انقدر گریه کردم و بغض گلوم رو فشار داد که سردرد گرفتم. انگار پشت سرم درد جا خشک کرده. مامانمم چند روز قبل گفت شرمنده که نمی‌تونم برات تولدت کاری کنم...من انقد شرمنده‌اشونم که هر کاری کنم هیچ‌ه. امیدوارم زودتر ببینمشون. 

تو این یکسال به دوره فشرده گذروندم و به خودم امیدوارم شدم.

ملاس سواد داستانی رو هم دارم می‌گذرونم. به نسبت کتاب زیاد خوندم ولی فیلم و سریال صفر.

۱۴۰۴ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

۲۵ بهمن

 یا نوشته ماهی افتادم که برای برادرش محمد نوشته بود. یعنی چند نفر هنوز اسمش را به یاد دارن؟ این سال‌ها انقدر کشته شده‌اند، انقدر اسم روی اسم، آمده انقدر زندگی روی زندگی نابود شده که سر و تهی دیگر ندارد...می‌توانم با نوشته ماهی ساعت‌ها گریه کنم، بعد اشک‌هام که جاری شد از دلتنگی برای مامان و خانه بگویم و توی دلم آرزوی نابودی‌شان را بکنم...فک کن یک عمر در مدرسه و کوفت و زهرمار گفتند ظلم بد است، ظالم فلان است، ال نمی‌شود و بل می‌شود...همه هیچ بود و هیچ...

۱۴۰۴ بهمن ۲۲, چهارشنبه

زندگی جهنمی

  دیشب تا دم صبح بچه بیدار شد، گریه کرد، آب خورد، وول خورد و خوابید. سرویس شدم. بعد خواب‌های هفت الهشت دیدم، بعد از سوزش کف پا بیدار شدم. هنوز ساعت ۶ صبح هم نشده بود. در ظلمات دست کردم دنبال گوشی‌م. خبر اول: موشک‌ها روی لانچرها و...

۱۴۰۴ بهمن ۲۰, دوشنبه

زندان

 تمام این مدت درست و درمان گریه نکردم، هر صبح با عر و‌بوق بچه‌ها از رختخواب کشیده شدم بیرون. و هر روز بیشتر به خودم شک‌کردم‌که چرا واکنشی ندارم.

دو شب پیش خواب مادربزرگم را دیدم. نشسته بودیم دور سفره و‌نون پنیر می‌خوردیم. مادربزرگم گفت تازه از زندان آزاد شده.

۱۴۰۴ دی ۲۶, جمعه

گای سگ

 آخرین بار هشت روز قبل با مادرم حرف زدم و بعد ما وارد تاریکی شدیم. هر روز با خبرها بالا و پایین شدیم، رسما روح و روانی نمانده. حالا جناب‌ش تشکر هم کرده. دنیای سیاست و اقتصاد و هر گه دیگری زندگی میلیون‌ها ایرانی را به گای سگ داده و رفته. به تخم هیچ بنی‌بشری نیست که چه بر سر ما آمده و خواهد آمده...