آخرین بار هشت روز قبل با مادرم حرف زدم و بعد ما وارد تاریکی شدیم. هر روز با خبرها بالا و پایین شدیم، رسما روح و روانی نمانده. حالا جنابش تشکر هم کرده. دنیای سیاست و اقتصاد و هر گه دیگری زندگی میلیونها ایرانی را به گای سگ داده و رفته. به تخم هیچ بنیبشری نیست که چه بر سر ما آمده و خواهد آمده...
۱۴۰۴ دی ۲۶, جمعه
۱۴۰۴ دی ۱۸, پنجشنبه
تا ابد زن، زندگی، آزادی
چه احساسی دارم؟ هیچ. البته که همه این روزها استرس و نگرانی بوده ولی برای این فراخوانها هیچ احساسی ندارم.
هی روزگار، باورم نمیشود چه حرفها، فحشهاو تهمتهایی آدمها نثار هم میکنند. من میترسم، از هر دو طرف. از آدمها میتریم، از بغل دستی خودم گرفته تا برخی از دوستهام که همیشه دهن به سکوت و ما دنبال خبر نیستم و ال و بل بستهاند و امروز ظهر به مبتذلترین شکل ممکن، یک جور حال بهمزنی، عکس و استوری گذاشتند.
یک مبهم خنثی پخش شده روی ذهن و جسمم. به تنها چیزی که قلبا تا ابد باور دارم زن، زندکی، آزادی است.
اشتراک در:
نظرات (Atom)