۱۴۰۴ بهمن ۲۰, دوشنبه

زندان

 تمام این مدت درست و درمان گریه نکردم، هر صبح با عر و‌بوق بچه‌ها از رختخواب کشیده شدم بیرون. و هر روز بیشتر به خودم شک‌کردم‌که چرا واکنشی ندارم.

دو شب پیش خواب مادربزرگم را دیدم. نشسته بودیم دور سفره و‌نون پنیر می‌خوردیم. مادربزرگم گفت تازه از زندان آزاد شده.