۱۴۰۴ دی ۲۶, جمعه

گای سگ

 آخرین بار هشت روز قبل با مادرم حرف زدم و بعد ما وارد تاریکی شدیم. هر روز با خبرها بالا و پایین شدیم، رسما روح و روانی نمانده. حالا جناب‌ش تشکر هم کرده. دنیای سیاست و اقتصاد و هر گه دیگری زندگی میلیون‌ها ایرانی را به گای سگ داده و رفته. به تخم هیچ بنی‌بشری نیست که چه بر سر ما آمده و خواهد آمده...

۱۴۰۴ دی ۱۸, پنجشنبه

تا ابد زن، زندگی، آزادی

 چه احساسی دارم؟ هیچ. البته که همه این روزها استرس و نگرانی بوده ولی برای این فراخوان‌ها هیچ احساسی ندارم. 

هی روزگار، باورم نمی‌شود چه حرف‌ها، فحش‌هاو تهمت‌هایی آدم‌ها نثار هم می‌کنند. من می‌ترسم، از هر دو طرف. از آدم‌ها می‌تریم، از بغل دستی خودم گرفته تا برخی از دوست‌هام که همیشه دهن به سکوت و ما دنبال خبر نیستم و ال و بل بسته‌اند و امروز ظهر به مبتذل‌ترین شکل ممکن، یک جور حال بهم‌زنی، عکس و استوری گذاشتند.

یک مبهم خنثی پخش شده روی ذهن و جسمم. به تنها چیزی که قلبا تا ابد باور دارم زن، زندکی، آزادی است.

۱۴۰۴ دی ۷, یکشنبه

خانواده روانی‌ها

 امروز نمره یه درس دیگه رو‌گرفتم و خیلی به خودم افتخار کردم. سه سال قبل یه خانواده عوضی من رو با خاک یکسان کردن، تمام زحمت‌هام، تمام شخصیتم و توانایی‌هام. چرا؟ چون مدل اون‌ها و مدل خواسته‌های خیرشون نبودم و نخواهم بود. چون زنی نیستم که صدام رو در برابر عقده‌های پسرشون بلند نکنم، چون کلفت بچه‌اشون نبوده و نیستم و الخ...

تمام این هشت ماه و سختی‌هاش برا این بود که به خودم ثابت کنم کی بودم و هستم و چطور یه آدم روانی من رو به داخل یه سیاهچاله پرت کرد؟ چطور اعتمادبنفسم به گا رفت و چطور انقدر منزوی شدم. خلاصه که سخت بود ولی دلم بیشتر از قبل به خودم نزدیک‌تر شد.

دنیای کلمات

 اگر این همه آدم خودشان را مدیون نوشته‌هاو آثار استادان می‌دانند پس چرا ما در چنین وضعیتی هستیم. چرا هر طرف رو که نگاه می‌کنی زوال و تباهی...من سال‌ها پیش نمایشنامه چهار صندوق رو خوندم. همیشه کتاب‌هایی رو که می‌خونم ذهنم درگیر این می‌شه که چطور این‌ها به فکر نویسنده رسیده؟ آیا تجربه شخصیه یا قدرت تخیل و اینا...خلاصه که دنیای کلمات دنیایی جادویی و معجزه‌گریه.

۱۴۰۴ دی ۶, شنبه

همه‌چیز دان‌ها

 چهار تا مهمان داشتم و به اندازه یک ایل درگیر جمع و جور کردن  قبل و بعدشم. انقد بچه عر و نق زد که ریده شد تو همه چی و فقط تموم شد و خب در ادامه هنوز ظرف‌ها مونده. و من اصلا زن کدبانوی از هر انگشت یک هنر بریز و کوفت و زهرمار نیستم والا. چطور یه عده این همه چیز هستن!

چطور یه عده که کم هم نیستن بر خودشون واجب شرعی می‌دونن در مورد همه چیز و همه کس اظهار نظر کنن، بابا یه دقه خفه شید و گوش کنید و رد شید.

۱۴۰۴ دی ۱, دوشنبه

یلدا ۰۴

 ساعت چهار بچه‌ها را زدم زیر بغل رفتیم مرکز شهر، قرار بود بابا نوئل ساعت ۶ از ساختمان شهرداری بیاد پایین. یکساعت و‌نیم وقت داشتیم. پس به بازی گذشت، بعد از بابا نوئل وسط جیغ و هیجان اومد. در مسیر برگشت رفتیم kfc و سفارش همیشگی. بعد رسیدیم به خانه تاریک. یکساعتی به خوردن و تلویزیون گذشت و بعد شروع پروسه دهن‌سرویس کن خواب. از یلدا و قرمزی و الخ خبری نبود ولی بچه‌ها خوشحال و پرخاطره خوابیدن. انقد اینستاگرام یلداش گل‌درشت بود که نمی‌دونم دیگه واقعیت چیه و ترجیح می‌دم از هر جشنی فرار کنم.

۱۴۰۴ آذر ۲۸, جمعه

آخرین امتحان

 بعد از هشت‌ماه امروز اخرین امتحان را دادیم و خلاص. احتمالا خودم فقط می‌دونم پشت‌صحنه هر امتحان چطور بوده و خدا خیر بده به هم‌کلاسی‌ها که کمک کردن. همه این روزها و اتفاق‌ها و تنگ‌نظری آدم‌ها می‌گذره. تنها چیزی که بهم حس خوب داد این بود که به خودم یادآوری کردم هنوز هم می‌تونم چیزهای زیادی یاد بگیرم و اگر آدم بیماری کنارم نبود خیلی خیلی زودتر از این‌ها یادم می‌اومد که کجام، کی بودم و چی به سرم اومده.