۱۴۰۴ اسفند ۴, دوشنبه

۴۳ سالگی

 فردا تولدمه، امروز بابام گفت ببخشید ما کاری برات از دستمون بر نمی‌آد...تمام روز اشکی بودم. یه لحظه‌هایی انقدر گریه کردم و بغض گلوم رو فشار داد که سردرد گرفتم. انگار پشت سرم درد جا خشک کرده. مامانمم چند روز قبل گفت شرمنده که نمی‌تونم برات تولدت کاری کنم...من انقد شرمنده‌اشونم که هر کاری کنم هیچ‌ه. امیدوارم زودتر ببینمشون. 

تو این یکسال به دوره فشرده گذروندم و به خودم امیدوارم شدم.

ملاس سواد داستانی رو هم دارم می‌گذرونم. به نسبت کتاب زیاد خوندم ولی فیلم و سریال صفر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر