در جستجوی پاکی و صداقت کودکی ام هستم که در گردش روزگار و گذر عمر گم شد...
۱۴۰۴ اسفند ۵, سهشنبه
مخ شدن
میپرسه تولدته چه حسی داری؟ مکث میکنم و بعد میگم نمیدونم. میگه من میدونم، داری پیر میشی و بعد میمیری. اشک تو چشمهام جمع میشه. خودش هم داره گریه میکنه و میگه من نمیخوام مخ بشم...هی بچهم. بچهی عزیزم. منم دوست ندارم مخ بشم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر