اگر این همه آدم خودشان را مدیون نوشتههاو آثار استادان میدانند پس چرا ما در چنین وضعیتی هستیم. چرا هر طرف رو که نگاه میکنی زوال و تباهی...من سالها پیش نمایشنامه چهار صندوق رو خوندم. همیشه کتابهایی رو که میخونم ذهنم درگیر این میشه که چطور اینها به فکر نویسنده رسیده؟ آیا تجربه شخصیه یا قدرت تخیل و اینا...خلاصه که دنیای کلمات دنیایی جادویی و معجزهگریه.
۱۴۰۴ دی ۷, یکشنبه
۱۴۰۴ دی ۶, شنبه
همهچیز دانها
چهار تا مهمان داشتم و به اندازه یک ایل درگیر جمع و جور کردن قبل و بعدشم. انقد بچه عر و نق زد که ریده شد تو همه چی و فقط تموم شد و خب در ادامه هنوز ظرفها مونده. و من اصلا زن کدبانوی از هر انگشت یک هنر بریز و کوفت و زهرمار نیستم والا. چطور یه عده این همه چیز هستن!
چطور یه عده که کم هم نیستن بر خودشون واجب شرعی میدونن در مورد همه چیز و همه کس اظهار نظر کنن، بابا یه دقه خفه شید و گوش کنید و رد شید.
۱۴۰۴ دی ۱, دوشنبه
یلدا ۰۴
ساعت چهار بچهها را زدم زیر بغل رفتیم مرکز شهر، قرار بود بابا نوئل ساعت ۶ از ساختمان شهرداری بیاد پایین. یکساعت ونیم وقت داشتیم. پس به بازی گذشت، بعد از بابا نوئل وسط جیغ و هیجان اومد. در مسیر برگشت رفتیم kfc و سفارش همیشگی. بعد رسیدیم به خانه تاریک. یکساعتی به خوردن و تلویزیون گذشت و بعد شروع پروسه دهنسرویس کن خواب. از یلدا و قرمزی و الخ خبری نبود ولی بچهها خوشحال و پرخاطره خوابیدن. انقد اینستاگرام یلداش گلدرشت بود که نمیدونم دیگه واقعیت چیه و ترجیح میدم از هر جشنی فرار کنم.
۱۴۰۴ آذر ۲۸, جمعه
آخرین امتحان
بعد از هشتماه امروز اخرین امتحان را دادیم و خلاص. احتمالا خودم فقط میدونم پشتصحنه هر امتحان چطور بوده و خدا خیر بده به همکلاسیها که کمک کردن. همه این روزها و اتفاقها و تنگنظری آدمها میگذره. تنها چیزی که بهم حس خوب داد این بود که به خودم یادآوری کردم هنوز هم میتونم چیزهای زیادی یاد بگیرم و اگر آدم بیماری کنارم نبود خیلی خیلی زودتر از اینها یادم میاومد که کجام، کی بودم و چی به سرم اومده.
۱۴۰۴ آذر ۲۲, شنبه
۱۴۰۴ آذر ۱۴, جمعه
خاک بر سرت هومن
دلم میخواد انقدر قدرت داشتم یا جسارت داستم به هومن میگفتم، میدونی چی میخوام بهت بگم هومن ریدم تو اون همه کتابی که خوندی، ریدم تو اون همه معاشرتی که داشتی، گل بگیرن اون دانش و سوادی که نهایتش میشه اسیبهای روحی و روانی که با سوالهایی که طرح کردی همه ما رو آزار دادی. واقعا چی میشه یه ادم به اینجا میرسه. حتی یه نفر نیست بگه خدا خیرت بده این دفعه با آرامش نشستم سر جلسه امتحان. سه هفتهاس نامه اعتراضی برات نوشتیم، ۳۶ نفر امضا کردن حتی به روی خودت نیاوردی بگی بچهها نامه رو دیدم...هومن ریدی، بد هم ریدی.
۱۴۰۴ آبان ۳۰, جمعه
کون لق بقیه
کاش یاد بگیرم جواب پیام آدمها رو سریع ندم. واقعا چرا سعی میکنم زودی جواب بدم؟ آهان چون دیدن اینکه پیام دارم بهم یه استرس تخمی میده، میره رو مخم. اصلا میبینم فلانی پیام داده نگران میشم و الخ... از امتحان دیروز انقد حس بدی گرفتم که ساعت سه صبح بیدار شدم و به رفتار آدمها وقتی خودم به کمکشون نیاز دارم فکر میکنم. طرف وقت و بیوقت پیام میداد الی جون این چی میشه، اون رو چیکار کنم و الخ. بعد دیروز من تو گروه سوال پرسیدم این همه آدم دیدن و به تخمشون. حتی یکی ننوشت من بلد نیستم. خیلی عافیتطلبن. اصلا از همون روزی که تصمیم گرفتیم اعترض کنیم به امتحان استاد فلانی، با اینکه خیلیها پاس کرده بودیم، چند نفر همراه نشدن. چرا؟ چون نمره پاسی رو گرفته بودن و خب دیگه بقیه به تخممون، کار ما شد و رفتیم پس کون لق بقیه. آدم چندبار از یه سوراخ گزیده میشه تا سر عقل بیاد، تا بره تو همون غارش و خطخطیهاش رو ادامه بده. واقعا ریدم تو خارج شدن از منطقه امن و هر شرو ور دیگه. فقط ایت سه تا امتحان رو بدم و تموم شه. فعلا انقد حس گندی دارم که از فشارش الان بیدارم.