ساعت چهار بچهها را زدم زیر بغل رفتیم مرکز شهر، قرار بود بابا نوئل ساعت ۶ از ساختمان شهرداری بیاد پایین. یکساعت ونیم وقت داشتیم. پس به بازی گذشت، بعد از بابا نوئل وسط جیغ و هیجان اومد. در مسیر برگشت رفتیم kfc و سفارش همیشگی. بعد رسیدیم به خانه تاریک. یکساعتی به خوردن و تلویزیون گذشت و بعد شروع پروسه دهنسرویس کن خواب. از یلدا و قرمزی و الخ خبری نبود ولی بچهها خوشحال و پرخاطره خوابیدن. انقد اینستاگرام یلداش گلدرشت بود که نمیدونم دیگه واقعیت چیه و ترجیح میدم از هر جشنی فرار کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر