۱۳۹۷ تیر ۲۳, شنبه

روز ملی

دیشب اینجا پر از صدای ترقه و فشفشه بود٬ چیزی شبیه چهارشنبه‌سوری خودمون و البته نه در اون حد میدان جنگ و نبرد. امروز ۱۴ ژوئیه و روز ملی فرانسه است و تعطیل. صبح همه‌جا آروم و بی صدا بود و هیچ خبری از صداهای دیشب نبود حتی سر و صدای ماشین حمل زباله رو‌هم‌نشنیدم!
الان هوا حسابی آفتابی و‌گرم شده ولی من چی؟!
انگار یه کوه سخت و سنگین افتادم رو مبل. انگیزه‌ای ندارم و فقط منتظرم تا چند ساعت دیگه بریم هلند و کنار خواهرم باشم و این بهترین روزنه‌ی امیده.

غر

شب‌ها خوب نمی‌خوابم٬ پیاده‌روی نمی‌رم٬ کتاب نمی‌خونم و هر روز بیشتر از قبل احساس بیهودگی و کرختی می‌کنم.
از آفتاب این روزها استفاده نمی‌کنم٬ از هوای مطبوعی که دوام چندانی نخواهد داشت...از هر چیزی که در حال دارم استفاده نمی‌کنم و نمی‌دونم منتظر کدام روز و حال خوبی هستم که گور به گور شده:(
محل اتراق این ماه‌ها.


۱۳۹۷ تیر ۲۱, پنجشنبه

این روزها

از دیروز عصر در حفره‌ی شکمی‌ام از شرق تا غرب دور چنان دل‌آشوبی به راه افتاده که از شدت درد و خستگی دیشب بیهوش شدم و حوالی صبح برای خوردن آب بیدار شدم.
هوا به نسبت هفته‌های پیش خنک‌تر شده ولی من همچنان در خونه چپیدم و توان راه رفتن و پیاده‌روی رو ندارم. نمی‌دونم بیشتر از خستگی فیزیکیه یا تنهایی و روحیه خسته؟!

۱۳۹۷ تیر ۱۹, سه‌شنبه

هورمون‌های حیرت انگیز

هورمون‌ها؛ غریب٬ پیچیده و حیرت آورند. هیچ وقت مثل این چندماه به قدرت شگفت انگیز و حیرت آور شوم باور نداشتم ولی حالا در مواجه با این حجم از تغییر ها فقط شگفت زده و‌حیرانم. 

۱۳۹۷ تیر ۱۴, پنجشنبه

آهنگ‌ها و خاطره‌ها

هفته‌ی قبل فیلم افتضاح قاتل اهلی رو‌دیدم؛ فاجعه‌بار تهوع‌آور. نمی‌دونم کیمیایی چه اصراری داره که فیلم بیاره اون هم انقد شعاری٬ گل‌درشت و مزخرف.
تقریبا هر روز کلیپ دخترای مدرسه‌ای رو‌که نرو‌بمان رو‌می‌خونن می‌بینم  حالم یه طور خاصی میشه که همزمان غم و شادی رو با هم حس می‌کنم.
این حس رو در ارتباط با سر اومد زمستون و آهای خبردار هم دارم.
همزمان غم و شادی، کلی خاطره دور و نزدیک و کلی حس‌های متفاوت وجودم رو لبریز می‌کنه.
ولی چیزی که متوجه نمی‌شم اینه که چرا آهنگ آهای خبردار رو روی فیلم رگ خواب گذاشتن؟!
من رگ خواب رو‌دوست نداشتم حتی نتونستم تا آخرش رو ببینم، با وجود اینکه لیلا حاتمی رو دوست دارم ولی این شخصیت منفعل و مستأصل‌ش با این حجم از درماندگی و بلاتکلیفی رو‌نمی‌تونستم تحمل کنم هر چند که واقعیت پر از این آدم‌هاست

۱۳۹۷ تیر ۱۲, سه‌شنبه

معجزه‌ای به نام خوابیدن

بالاخره بعد از یک ماه شب مثل آدمیزاد خوشبخت خوابیدم. یک ماه گذشته مدام در حال کوچ از تخت‌خواب به مبل تو هال و روی زمین بودم. صبح ها کلافه و درمانده و تمام روز خسته و‌بی‌رمق. دیروز دکترم قرص‌های گیاهی را تجویز کرد که شب قبل از خواب ده تا از آنها را که خیلی کوچولو هستند مثل آبنبات تو دهنم بذارم و بخورم. نتیجه؟ از خواب پریدم و متوجه شدم هنوز نصفی از دهمین قرص روی زبانم مانده و من بعد از یک ماه توانسته‌ام در رختخواب خودم بدون ووول خوردنهای هر شب راحت و‌بی‌دغدغه بخسبم. البته خسبیدم که چه عرض کنم بیهوش شده بودم و لذا خدایا شکرت:)
پ.ن: من آدم فراری از دکتر و دارو بوده و هستم ولی این یک ماه بی‌خوابی چنان سخت گذشت که اگر می‌گفت باید زهر مار بخوری فقط می‌پرسیدم روزی چقدر؟!

۱۳۹۷ تیر ۶, چهارشنبه

دور باطل

شب‌ها خیلی بد می‌خوابم و تا زمانی که خوابم ببره فکر و ذهنم لبریز می‌شه از حس‌های منفی٬ پشیمونی٬ احساس بدبختی٬ نکبت و...
صبح زود با چه‌چه بلبل خرمایی بیدار می‌شم و با اولین اشعه‌های خورشید دوباره امید و زندگی درونم جووونه می‌زنه تا شب که دوباره بختک سیاهی و‌ بدبختی آوار بشه روم.