۱۳۹۹ شهریور ۲۸, جمعه

اووه

 اتفاقی خبر برگزاری تولد یکی از کشته‌شدگان سال ۸۸ را بر سر مزارش خواندم. کیک تولد ۲۸ سالگی را باید فوت می‌کرد ولی...

بعد گفتم ای وای این بچه‌ها همه در همان سن ۱۸ و ۱۹ و ۲۰ و چند سالگی مانده‌اند. برای همیشه سهراب یا ندا را با همان عکس‌های یازده سال قبل به یاد می‌آوریم. ولی خودمان دیگر به میانسالی نزدیک می‌شویم. حتی نمی‌توانم برای چند دقیقه به این چیزها فکر کنم، بغضم می‌ترکد و دوست دارم یکی اینجا باشد و در کنار هم یاد این روزها کنیم و با هم اشک بریزیم ولی خب کسی نیست.

هوا پاییزی پاییزی شده، چقدر دلم می‌خواهد ظهرها برم بیرون وسط خیابان‌ها و کوچه‌ها قدم بزنم ولی با بچه‌ای که فقط به مادرش می‌چسبد چکار می‌شود کرد؟!

۱۳۹۹ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

کارت رسید

 امروز هوا به سی و چهار درجه رسید ولی خیلی خوب و قابل تحمل بود. الان که دارم می‌نویسم سرم در حال ترکیدنه ولی خوشحالم که بالاخره کارت سفر بچه‌م رو گرفتیم. ماه‌ها درگیر بودیم ولی بالاخره درست شد. اتفاق‌هایی که هر کدوم در موقعیت مناسب می‌تونست شور و امیدم رو هزار برابر کنه هر کدوم انقد به اتفاق‌های سیاه و نکبتی درهم پیچید که دیگه از اون شادی عمیق که منتظرش بودم خبری نیست ولی هزار هزار شکر که بار سنگین دیگه‌ای از رو دوشمون برداشته شد.

۱۳۹۹ شهریور ۲۴, دوشنبه

کاشکی

 کاش یکی یه نوشیدنی داغ برام می‌آورد تا در این سکوت و زیر نور تبلت بدون صدای کسی بنوشم...کاش.

از دیروز حتی نتونستم پنج دقیقه یه جا اروم و بی‌صدا بشینم و گریه کنم.

گاهی مثل همین نیم‌ساعت پیش انقد درمونده‌م، انقد کلافه‌م و انقد همه‌ی حس‌های منفی هجوم میارن که نمی‌دونم چیکار کنم.

چقدر مادر بودن و دست تنها بودن همراه با دلتنگی و غربت سخته، خیلی سخت.

رفتم پست اخر یه سرخپوست خوب رو خوندیم و قلبم دوباره مچاله شد.

۱۳۹۹ شهریور ۱۵, شنبه

بابا نوئل در راه

 هر سال موقعی که ترافل مورد علاقه‌م رو تو لیدل می‌دیدم، می‌فهمیدم دیگه بساط کریسمس و سال نو در راهه. 

امروز از سر بی‌حوصله‌گی سوار بر ماشین رفتیم به مجتمع در مرز بلژیک. باورم نمی‌شد یه کم بعد از  ورودی بساط تزیینات کریسمس و سال نو رو چیده بودن. اول فک کردم فقط در حد عروسک و چراغ‌هاس ولی جلوتر که رفتیم دیدم رسماً ترکوندن. 

خب احتمالا چون انار مرگ و میر در بلژیک با توجه به جمعیت زیاد بوده و همچنین قرار گرفتن این مجتمع در مرز با فرانسه و ترس از ازدحام جمعیت در هفته‌ها و ماه‌های لینده ترجیح دادن زود به پیشواز برن تا مردم از حالا فرصت خرید داشته باشد و ندارن برای روزهای اخر.

مدرسه‌ها هم از سه‌شنبه باز شده، اونم نتایج‌ش تا دو هفته دیگه در میاد! البته که امروز انار ابتلا به نه هزار نفر رسیده که خیلی زیاده.

چه سالی شد امسال، نه فهمیدیم چطور زمستون شد، بهار،تابستون و الان هم پاییز.




۱۳۹۹ شهریور ۹, یکشنبه

کورسوهای امید

 بالاخره ایمیل آمد و برای دو هفته دیگه نوبت پرفکتور داریم، امیدوارم که مرحله‌ی اخر باشه در این پروسه‌ی طاقت‌فرسا.

وسط این روزهای نکبت گرفته اینکه آدم‌های زیادی از تجربه‌های تلخ و ازار دهنده تعرض و تجاوز می‌نویسند مرهم دردهای کهنه بیشتر ماست.

همه‌ی خاطره‌های سیاه پس‌زده دوباره روشن می‌شوند، همه‌ی ان دردها و رنج‌ها و سکوت‌های طولانی.

کاش از این به بعد کمتر قربانی شویم، بهم جسارت و قدرت بدیم، همدلی و همراهی کنیم.

۱۳۹۹ شهریور ۲, یکشنبه

دلگیرم از این شهر سرد

 خیلی دلم شکسته، فقط وسط گریه‌های بی‌امون تو تاریکی خدا رو صدا زدم. گفتم خیلی بی‌کسم کمکم کن و چند دقیقه بعد اروم گرفتم. کاش خانواده‌ام پیشم بودن، کاش یه دوستی نزدیکم بود...

چقدر دلم گرفته، فقط و فقط امیدم به خداست و بس.

۱۳۹۹ مرداد ۳۰, پنجشنبه

همچنان منتظر

 اینجا انگار تغییراتی کرده!

اتفاق خوب این مدت ورزش کردن تقریبا هر روز است. با یکی از دیگ‌های اینستاگرامی که خود 

ش وقت می‌ذاره و همه حرکات رو انجام میده و بهم انگیزه میده که منم انجام بدم و نتیجه خویش اینه که دیگه مثل قبل دراز کشیدن برام سخت و ازار دهنده نیس.

بالاخره کارت اقامتم بعد از هشت ماه به دستم رسید، همه این مدت فقط قرار بود یه ادرس تغییر کنه. حالا برای مدارک نیاز به برگه تولد بچه بود، من گفتم به جای رفتن به شهرداری درخواست انلاین بدیم. خوش خیال بودم که فک کردم سریع انلاین برامون میفرستن. از دوشنبه که درخواست دادیم هنوز نرسیده، چرا?0چون تو شرایطی که می‌گن مراجعه نکنید انلاین کارها رو پیش ببرید، برگه رو پست کردن!!!و هنوز هم نرسیده واقعا سیستم اداری فاجعه‌ای دارن. برا کوچکترین مسایل انقد گرفتارم. کاری که با مراجعه زیر ده دقیقه انجام میشد حالا شده این. واقعا هربار سر هر قضیه اداری انقد روح و روانم به فنا می‌ره که فرسوده شدم. فقط باید درگیر این سیستم شده باشی تا بفهمی چی میگم. حتی از گفتنش و فک کردن به این پروسه هم خسته‌ام، خیلی. کاش تموم بشه. لعنت بهشون، اخه چرا یه کار ساده انقد دنگ و فنگ داره. منم خل‌م فک کردم اینترنتی اقدام کنیم کار زودتر میشه...فقط می‌خوام تموم شده.