۱۳۹۷ شهریور ۲۹, پنجشنبه

نذری پزون

خب یکی دو روزی میشه که لگدپراکنی‌ها به حدی رسیده که دچار ضعف میشم. مثلن همین دیروز بعد از ناهار. یهویی لگدها شروع شد و ادامه یافت تا جایی که کارم به خرما و نبات کشید. قربانش بروم انگار جایش حسابی تنگ شده و دلش ورجه وورجه می‌خواهد. خلاصه کار را به جایی رسانده که ساعت یک و‌نیم شب، حتی یه و نیم و چهار صبح با لگدهایش مرا دنبال نون و پنیر می‌فرستد و خلاصه که بساط دو‌نفره‌ی خوردن ما در ۲۴ ساعت شبانه روز به راه است.
انقد ملت حرف از نذری می‌زنند و همه‌جا عکس نذری پزان و‌خوران هست که وسوسه شدم امروز را قیمه بپزم و در خالی خا با قلبی مطمئنی و ضمیری آگاه برای برداشتن لپه رفتم سر کابینت متوجه شدم لپه نداریم!!!
در عوض بعد از ماه‌ها که سبزی خشک نداشتیم و قورمه سبزی به رویا تبدیل شده بود به بسته سبزی خشک پیدا شد و در نتیجه امروز قرمه سبزی خواهیم داشت و خود و شکممان را سعادتمند خواهیم کرد.

۱۳۹۷ شهریور ۲۸, چهارشنبه

بوق سگ نوشت

خب سیستم خواب کوچولو ریخته بهم. قبلن سحرخیز بود ولی حالا تا سحر لگد پراکنی می‌کنه و بعد می‌خوابه تا حدودی ظهر. نسبت به قبل حرکاتش محکم‌تر و قوی‌تر شده. خلاصه اینکه دیگه خیلی هم کوچولو نیستن.
هوا چن روز سرد بود ولی دوباره شده ۲۴_۲۵ و از فردا دوباره می‌ره رو ۱۷_۱۸. نمی‌دونم چرا این پشه‌کوره‌های لعنتی دست بردار نیستن، جای سالم رو‌ دستم و پام نذاشتن.
ساعت یک و‌نیم بلند شدم با کوچولوتون و‌پنیر و‌خیار خوردیم. الآنم حدود پنج ربع کم صبحه، بلند شدیم بابایی رو‌بدرقه کردیم و اگه خدا قبول کنه بخوابیم. بعله ما دیگه روز می‌خوابیم، شبا فقط وول می‌خوریم.

۱۳۹۷ شهریور ۲۵, یکشنبه

تی تاپ سالمین جلد قرمز

جمعه حدود ظهر روی مبل خوابم برده بود. در خواب وارد سوپری محل شدم و پرسیدم تی تاپ سالکین جلد قرمز دارد؟ نداشت و همان‌جا به شانس نداشته‌ام حتی در خواب، فخشی نثار کردم. بعد هم برای اینکه دست خالی از مغازه خارج نشوم پرسیدم خرمای کبکاب دارد، آن را هم نداشت و در نهایت با یک جعبه خرمای مضافتی از مغازه زدم بیرون. از خواب پریدم و در حسرت تی تاپ سالمین جلد قرمز بودم.
او از صبح رفته بود کشور دوست و همسایه. عصر زنگ زد که در یک مغازه ایرانی ست و چه چیزهایی لازم داریم که بخرد؟ خب اولین چیز سبزی قرمه سبزی بود که چند ماهی هست در کف‌اش هستم، رشته، خرما و کشک. چیز بیشتری یادم نیامد. شب که آمد پلاستیک‌ها را داد دستم و یک‌هو چشمم افتاد به تی‌تاپ سالمین جلد قرمز اصل. خرکیف شدم. آخرین لحظه چشم‌اش افتاده بوده به تی‌تاپ ها و...
رشته، کشک و خرما را خریده بود ولی خبری از سبزی نبود، گفت اصلن نشنیده که اسم سبزی را آورده باشم و خلاصه اینکه فعلن قرمه سبزی کیمیا شده.

۱۳۹۷ شهریور ۲۳, جمعه

غر

ساعت نه و‌نیم صبح جمعه است. دراز کشیدم زیر نور کم‌رمق آفتاب و سعی می‌کنم به چیزی فک نکنم، چرا؟ چون تقریبا از شب تا صبح مشغول فکر و خیال هستم و خوابم دوباره به فنا رفته. امیدوارم تکلیف خونه هر چه زودتر مشخص بشه. تنبلی می‌کنم و مرتب پیاده‌روی نمی‌رم.چرا؟ چون هفته قبل نزدیکای ساعت هشت که کنار کانال راه می‌رفتم دیدم موش‌ها دارن از وسط بوته‌ها و تمشک‌ها می‌دون سمت کانال و مشغول بازی هستند، رسما گروختم.
یه مسیر دیگه پیاده‌روی هم هست که اونم دو‌تا سگ گردن‌کلفت تو یه انبار بسته شدن و تا آدمیزاد می‌ره اون سمت انقد صدا می‌دن که از ترس آدم می‌شاشه به خودش.
خلاصه بهونه برای تنبلی زیاده.
حوصله جمع و جور کردن خونه رو ندارم. یعنی رسما همه‌چیز پهن شده وسط هال و منم افتادم رو مبل. خودم گاهی از این وضع به ستوه میام ولی تا بلند میشم کاری کنم خسته میشم و وقتی ناتوانی خودم رو‌میبینم بیشتر سرخورده.
کتاب‌هام تموم شده و اینم رو اعصابم خورد. کتابخوان دارم ولی نمی‌تونم روش کتاب بخونم. چرا؟ مرض دارم.

۱۳۹۷ شهریور ۱۸, یکشنبه

خرید درمانی

عصر یکشنبه اس با حال و هوایی شبیه عصرهای جمعه. هفته چندان خوبی رو‌نگذروندم البته به لحاظ شرایط جسمانی. فشارم مدام پایین بود، حالت تهوع و خستگی هم زیاد داشتم ولی از دیروز عصر که رفتیم بیرون و برا بچه لباس خریدیم و امروز که بالاخره کالسکه اش رو خریدیم خیلی بهترم.
عضو فروشگاهی شدیم که لباس های نوزادی تا سنگ‌های بالاتر و همه‌ی وسایل لازم از نوزادی رو داره از برندهای مختلف. خب مثل هرجای دیگه بخش دخترونه حسابی پر پیمونه و بخش پسرونه ها جمع و جور و ساده و بخش مادران باردار از همه‌جا کوچیکتر و محدودتر. خلاصه به زور دو‌تا لباس مناسب پیدا کردم که به درد پاییز بخوره.
امیدوارم این هفته همه‌چیز خوب پیش بره.
دو هفته دیگه نوبت مصاحبه برای خونه‌اس، امیدوارم یه جای خوب و مناسب گیرمون بیاد.

۱۳۹۷ شهریور ۱۵, پنجشنبه

کاغذبازی های تکراری

ساعت حدود شش صبح پنجشنبه‌اس و هنوز ظلماته. دیشب تقریبا نخوابیدم و الان هم کلی چیز و‌میز داره تو‌ مخم رژه می‌ره.
فک کنم بخشی از این ناآرامی‌ها و‌بی‌خوابی‌ها برگرده به خونه. اینکه هوا داره سرد میشه، روزها کوتاه و فرصت ما هم کمه و هنوز خبری از خونه نیست.
خیلی الکی و بی خودی حدود دو ماه فرصت رو از دست دادیم، چرا؟ چون یکی از کارکنان مراکز خونه های دولتی کلی مدارک آزمون گرفت و گفت که تا دو سه ماه دیگه جا خالی میشه و حتما خبر می‌دن. ما؟ رودحرفش حساب کردیم با توجه به مدارکی که آزمون گرفت. نتیجه؟ هفته پیش رفتیم پیشش و می‌گه اصلن این منطقه‌ای که شما گفتید تحت پوشش ما نیست در حالی که خودش قبلاً همین منطقه رو‌حز سه منطقه‌ی تحت پوشش دفترشون به ما معرفی کرده بود.
حالا هم برا دو هفته دیگه یه جا بهمون نوبت دادن که بریم صحبت کنیم و‌مدارک تحویل بدیم. اینجا خدای کاغذ بازی هستن. در حالی که همه اطلاعات ما  تو سیستم‌ها ثبت شده و‌با واردوکردن یه شماره امنیتی همه چی رو می‌تونن ببینن ولی هر بار هر جا میری یه خروار کاغذ و‌کپی باید ببری. کاش سریع تکلیف رو‌مشخص کنن که آدم دیگه با خیال راحت بره دنبال اجاره شخصی نه اینکه هر بار بلاتکلیف بمونه اونم برای چندین ماه.

۱۳۹۷ شهریور ۱۴, چهارشنبه

لندرور

خب من از اون مدل دخترها بودم که سرانجام با دعوا و گریه مقنعه و‌مانتو‌ پوشیدم و رفتم کودکستان.
بیشترین اسباب بازی‌های دوران کودکی‌م انواع ماشین، هواپیما، جت و قطار چوبی بوده.
تصویر محوی از یک یا دو تا عروسک دارم. دامن پوش نبودم و عاشق انواع شلوار و شلوارک بودم.
خلاصه اینکه زندگی کودکی‌م شبیه دخترها نبود. حالا که خودم دارم مامان یه پسر کوچولو می‌شم با ذوق و شوق میرم سمت ماشین‌ها به یاد روزهای کودکی خودم. دیروز براش یه لندرور خریدم به یاد جیپ سفید و قرمزی که خودم داشتم و بعدتر توسط بچه اقوام به یغما رفت.